نياز...
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٩  

خدایا مرا دریاب!

گاهی اوقات دل آدم آنقدر گرفته که با شادترین موسیقی ها هم  شاد نمی شود.بعضی وقت ها آدمها به جایی می رسند که شیرین ترین اتفاقات هم حال آنهاراخوب نمی کند.
خدایا...
تو خود خوب می دانی که اکنون حس غریبی سراپای وجودم را فراگرفته است.آخر- خطآادمی تنها می -فهمد که بادیگران به هیچ کجا نمی سد.
خداوندا...
سخت اسیر قفس دلبستگی هایم،مرا برهان!می دانم که از دست دادن هر چیزی ارزش به دست آوردن تو را دارد...پس چرا معطلم؟...چرا هیچ کاری نمی کنم؟
خدای من...
می گویند کسی که در راه تو افتاد تو خود او را بسی.پس چرا زمان را از دست  می دهیم؟در پی دگر گونی تمام عمرمان بر باد می رود و همان طور متحول نشده زندگی را بدرود می گوییم.شرم بر غفلت ما!قافله می رود و هیچ بدست نیاورده ایم!
خدایا یاری ام کن تا بفهمم معنی ایاک نعبد و ایاک نستعین را...
                                                                                                  
                                                                                                               فاطمه

 
كل من عليها فان...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٥  

يه يادآوري...

يه تلنگر...

 

يه اتفاق براي انسان مغرور كافيه كه بفهمه مرگ اونقدر ها هم كه فكر مي كنه ازش دور نيست.براش كافيه كه بدونه اگر اون از مرگ غافل شده،مرگ ازش غافل نيست.هميشه باهاشه،همه جا دنبالشه،خلاصه اينكه شش دنگ حواسش جمعه كه هر وقت زمانش رسيد جونش رو بگيره...

 ما آدم ها ايقدر تو روز مرگي هامون غرقيم كه يادمون مي ره قراره يه روز بميريم،شايد هم ياد مرگ مي افتيم،ولي روز مرگمون رو خيلي دور مي دونيم.چرا؟چرا فكر مي كنيم قراره مرگ ديرتر از همه سراغ ما بياد؟چرا ازش غافليم؟

 مرگ يه عزيز،آدم رو به خودش مياره.مخصوصا"اگه خيلي ناگهاني باشه.به خودش مي گه:

 "ببين!مرگ تا نزديكي هاي من اومده!شايد دفعه ي ديگه نوبت من باشه!شايد اين موعد خيلي نزديك باشه!شايد هفته ي بعد،شايد فردا،اصلا"شايد همين امروز..."

                                                         *              *              *

از پشت كامپيوتر بلند مي شم مي رم سراغ گوشي ام،مي خوام يه شماره بگيرم.مي بينم  يه اس ام اس اومده.اول از همه نگاه مي كنم ببينم كي فرستاده.اسم "سعيده" رو كه مي بينم،جا مي خورم.آخه سعيده دير به دير بهم اس ام اس مي زنه.دقيق مي شم ببينم چي نوشته:

"نكيسا دختر عموي نازنينم رو امروز به خاك سپرديم.خواهش مي كنم اگه ممكنه براش امشب نماز وحشت بخونيد."

 يه جاهايي اش رو نفهميدم.از اول مي خونم:

" نكيسا دختر عموي نازنينم رو امروز...

 سه دفعه مي خونم تا مي فهمم چي شده.باورم نمي شه!نكيسا؟!!نكيسا مرده؟!!سرم گيج مي ره مي شينم روي زمين.خدايا چرا نكيسا؟هنوز يه سال هم از شهادت داماد جوون خانواده اش تو سقوط هواپيماي C_130نگذشته.خدايا چرا دختر اون خانواده؟!دستام مي لرزه.سريع به مامان مي گم:

 مامان!خواهر زن عليرضا افشار مرده!

 _خواهر نغمه؟!چرا؟!

_نمي دونم!

بالاخره بعد از تلفن زدن به چند جا مي فهمم كه سرما خورده بوده و ريه هاش عفونت كرده بوده.شب توي خونه سرفه اش مي گيره و اونقدر سرفه مي كنه كه به قلبش فشار مي آد و سكته ي قلبي مي كنه.

 نكيسا دختر 20 ساله اي كه هنوز خودش و خانواده اش عزادار همسر خواهرش بودن،سكته كرد و مرد.چقدر زود رفت!چه ناگهاني!چه ناباورانه...

 

                                                        *               *             *

خنده ام گرفته.از اين خنده ام گرفته كه مرگ چقدر به من نزديكه و من چه خوش خيالم!

امروز تو دانشگاه به فاطمه گفتم:فاطمه!مياي امروز بريم كافه تئاتر؟گفت:نه!هفته ي بعد بريم.گفتم اگر تا هفته ي بعد مرديم چي؟گفت نه بابا!مطمئن باش تا هفته ي ديگه نمي ميريم!

 مگه نكيسا هفته ي قبل مي دونست كه اين هفته قراره بميره؟مگه روز قبلش مي دونست؟چرا فكر مي كنيم قبل از مردنمون،مرگ قراره خبرمون كنه؟

 اونقدر شوكه شده بودم كه يادم رفت براي چي رفته بودم سراغ گوشي ام!

 ياد يه شعر از شمس لنگرودي مي افتم:

 باد مي وزد

 ميوه نمي داند زمان افتادن او امروز است...


 
يا انيس من لا نيس له!
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱  

 سلام.ممنون از نظرات پر مهرتون.

راستی!دختر عموی یکی از دوستانم فوت کرده.لطفا؛همین طوری که پشت کامپیوتر هستید براش یه فاتحه بخونید.

هوالفتاح

 

سلام خداي خوبم!

 

دلم خيلي برات تنگ شده.دلم براي خودم هم تنگ شده.هر وقت كه از خودم دور مي شم،هر وقت كه به روحم اون طوري كه شايسته ست توجه نمي كنم،نتيجه ش اين مي شه كه از تو هم دور مي شم.

 

خداجونم!من تلاش كردم.سعي كردم يه جوري بشم كه بتونم راحت باهات حرف بزنم،رو در وايسي نداشته باشم.تو خداي مني،من اگر نتونم با تو رو راست باشم،خيلي بد بختم.بد بختم براي اينكه نتونستم حرف دلم رو به تو كه بهتر از همه از حالم خبر داري بگم.و بد بخت تر هستم اگر به جاي اينكه دل تنگي هام رو به تو بگم  برم به بنده هات بگم.بنده هايي كه نمي تونم مطمئن باشم مي تونن و مي خوان كه كمكم كنن.بنده هايي كه نمي دونم آيا اونا هم با همين صداقتي كه من حرف مي زنم،به حرفام گوش مي دن.ولي اگر حرفم رو به تو بگم مي تونم مطمئن باشم كه مي توني و مي خواي كمكم كني.

 

خدايا من بعضي وقت ها حضور تو رو تو زندگيم حس مي كنم.مي دونم كه "بعضي وقت ها" كمه،يبايد هميشه حضورت رو حس كنم.ولي چي كار كنم؟از بس قلبم گناه آلود و سياهه نمي ذاره كه من تورو همه جا ببينم و حس كنم.دوست دارم دلم اونقدر صاف باشه كه براي فكر كردن به تو لازم نباشه ياد خواسته هام بيفتم.هميشه به يادت باشم،حتي وقت هايي كه دعا نمي كنم.

 

خداي مهربون!اوني كه تو رو قبول نداره،چطوري زندگي مي كنه؟من هيچ وقت نمي تونم خودم رو جاي اون تصور كنم.حتي يه لحظه هم نمي تونم مثل اون زندگي كنم.بايد آدم شجاعي باشه.نه به خاطر اينكه عذاب رو براي خودش مي خره،به خاطر اينكه فكر مي كنم چطوري مي تونه بدون كمك گرفتن از تو،كاري رو شروع كنه؟چطوري مي تونه دست تو رو تو زندگي اش  و پيش رفتن كارهاش و حل مشكلاتش نبينه؟چطوري مي تونه به آفرينش خودش،به اين كه چي بوده و الان چي شده فكر كنه و تو رو نبينه؟نمي دونم،فقط اينو مي دونم كه خيلي بيچاره است،خيلي!

 

خداي بزرگ،مارو،اين بنده اي گمراهت رو ببخش.ما كه فكر مي كنيم خيلي مومن هستيم و خيلي عبادت مي كنم.ماهايي كه بعضي وقت ها تو عبادت اون قدر به خودمون مغرور مي شيم كه نعوذ بالله فكر مي كنيم ديگه تو رو شرمنده كرديم.ما رو ببخش چون اينقدر به خاطر ترس از جهنم يا طمع رسيدن به بهشت عبادت كرديم كه انگيزه ي اصلي عبادت رو كه رضاي تو و نزديك شدن به توئه فراموش كرديم.با اين كارها فقط خودمون رو از لذت عبادت محروم كرديم.

 

خدايا!من نه دوست دارم مثل فلاسفه با استدلال تو رو بشناسم و نه مي خوام كه مثل عرفا سير و سلوك كنم تا به تو برسم.همين طور دوست ندارم پاي حرف بقيه بشينم كه برو نماز شب بخون و...آخه نماز شب خوندن چه فايده داره قبل از اينكه من تونسته باشم با تو راحت حرف بزنم و درد دل كنم؟

 

من دوست دارم تو رو تو لحظه لحظه ي زندگي ام ببينم.دوست دارم هميشه به يادت باشم.هميشه در كنارم با شي و من اين حضور رو درك كنم.دوست دارم تو رو ساده بشناسم و اينكه دوست دارم تو رو با كمك خودت بشناسم.پس تنهام نذار!


 
حس قشنگ
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۸  

؛هو الفتاح؛

حس قشنگي است وقتي از همه به هيچ مي رسي،وقتي مي فهمي كه هيچ چيز نمي داني. لذت مي بري

از اين همه دور بودن،از اين همه فاصله.

نمي دانم،واقعا"نمي دانم كه كدام راه درست است،پي عشق ورزيدن به اين بازيگر،فداشدن براي آن خواننده بودن و قرباني كردن يك عمر زندگي تنها به قيمت رسيدن به ارزش پوچ ماركGAP, وGIORDANO يا بحث درباره ي يك مكتب فلسفي كه كه تو را با خودت آشنا مي- كند.

گفتم "حس قشنگ"،آري حقيقتا"كه بسياري از عذاب ها،دوري ها،تلخي هاو. به فكر كوتاه خودمان بد بختي ها مي توانند تداعي گر يك "حس قشنگ"باشند.      نمي داني چه لذتي دارد،عذاب ترك تلقات!حتي به قيمت يك پله بالاتر رفتن و يا چشيدن طعم تلخ دست كشيدن از دلبستگي به ماركي كه روي يك كفش خودنمائي مي كند.

 خيلي وقت ها،تنها بودن،در تنهايي فكر كردن و عميقا"توجه كردن به اطراف را به بودن با كساني كه تمام زندگي شان خلاصه شده است در پستي ها و پلشتي ها تر جيح مي دهم.اما مي داني...؟شايد من اين پستي هارا اشتباه درك كرده ام،آخر بيشتر آدم ها همواره به ارزش هايي فكر مي كنند كه به نظر من يك لحظه نيز ارزش فكر كردن ندارند و من در رنج بوده ام از اينكه بايد در مورد موضوعاتي صحبت كنم كه از شنيدن و گفتنشان چندشم مي شود.

خدايا!باشد كه مرا از غرق شدن در اين منجلاب حتي اگر به غلط آن را پستي مي شمارم ايمن داري!

                                                                                                                 آمين

                                                                                                                              فاطمه


 
گمنام شلمچه
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۸  

هو الرئوف

خدايا!من رو چه به اينجا؟آخه من اينجا چي كار مي كنم؟براي چي من امروز اينجام؟خدايا اين براي من

 خيلي سنگينه.خيلي زياد.من لياقتش رو ندارم.من؟!بالاي سر يه شهيد؟!خدايا خودت كمكم كن.كمك كن

قلبم از حركت نايسته.

خدايا برام خيلي سخته كه بالاي سر جنازه ي كسي باشم كه جونش رو به خاطر من فدا كرده!دارم ديوونه

 

مي شم!شرمندگي از اين بيشتر؟

خدايا خواست تو بود كه من روزي به شلمچه برسم كه توهمون روز بدن پاك اين شهيد اينجا تشييع مي شه.

خب معلومه كه تصادفي نبوده!خواست تو بود.تو منو امروز آوردي اينجا كه من به خودم بيام.براي اينكه

 بهم حالي كني من  به خاطر فداكاري چه كسي الان زنده هستم و دارم نفس مي كشم.براي اينكه بهم بفهموني

 تا حالا تو چه غفلتي بودم و خودم نمي دونستم.براي اينكه اين غرور پوچ و بيهوده ي منو بشكني!

خداي من ! خودت مي دوني كه سخته.براي من خيلي سخته كه دست روي استخون هاي اين شهيد بكشم.اونا

 

با من حرف مي زنن!خيلي برام سنگينه.خيلي شرمنده ام.كاش مي شد همين الان مي مردم.به عزتت قسم كه

 مردن برام راحت تر از اين همه شرمندگيه!

مي خوام باهاش حرف بزنم.اسمش رو نمي دونم.نمي دونم بايد چي صداش بزنم.از بقيه اسمشو مي پرسم.

همه "گمنام"صداش مي كنن.واي كه چه اسم قشنگيه اين "گمنام"!دارم فكر مي كنم مگه اسم براي ما چي

 داره  كه همه وقتي مي شنون يه شهيدي گمنام بوده اين همه منقلب مي شن؟

آره درسته.خيلي سخته كه آدم بخواد از همه چيز حتي  ازاسمش هم بگذره.اون وقته كه همه ي وجودش،همه

 دارو ندارش مال خدا مي شه.

گريه امونم نمي ده.گريه براي چي؟از خودم مي پرسم كه براي چي گريه مي كني؟شرمنده شدي،آره؟چرا تا

حالا احساس شرمندگي نمي كردي؟فكر مي كني براي اين همه شرمندگي همين چند قطره اشك كافي باشه؟

تموم شد.شهدا رو بردن.اونا رفتن به بهشت.من موندم و يه وظيفه ي خيلي سنگين.من با اونايي كه اينجا

 

نبودن فرق دارم.يه وظيفه دارم كه اونا ندارن.چي كار بايد بكنم كه بتونم يه كمي از اين شرمندگي رو جبران كنم؟

تو فكرم.فكر،فكر، فكر...فكر مي كنم به اين كه اين شهيد بهم چي ياد داد؟حكمت اينكه من امروز بالاي سرش بودم

چيه؟چرا من...؟فكر مي كنم به اينكه از اين به بعد بايد چي كار كنم؟به قول سيد مرتضي آويني:

"اي دل تو چه مي كني؟مي روي يا مي ماني؟"

       

 

 

 


 
عشق يعنی...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱  

 

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا

 عشق يعني كوشش بي ادعا

 عشق يعني مهر بي اما و اگر

 عشق يعني رفتني با پاي سر

عشق يعني دل تپيدن بهر دوست

عشق يعني جان من قربان اوست

 عشق يعني خواندن از چشمان او

حرفهاي دل بدون گفتگو

 عشق يعني عاشق بي زحمتي

عشق يعني بوسه ي بي شهوتي

 عشق يعني ، آزادي ، رهايي ، ايمني

عشق يعني زيبايي ، زلالي ، روشني


 
وقت دلبری...
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢  

عاشقان پنجره باز است

                               اذان مي گويند

موقع دلبري و پچ پچ و ناز است

                              اذان مي گويند

عاشقان هرچه بخواهيد بخواهيد

خجالت نكشيد

يار ما بنده نواز است

                       اذان مي گويند

عاشقان وقت وضو شد ميل دريا مي كنيم

آسمان را در كف سجاده پيدا مي كنيم



امت عشقيم و در محراب مولامان علي است

                                   سمت ساقي مجلسي مستانه بر پا مي كنيم

ما همه تكبير گويان ما همه گلدسته ايم

                                    ما سراسيمه به عشاق دگر پيوسته ايم

تا اذاني مي وزد از سينه اي گلدسته اي

                                   ما همه در مسجد چشم تو قامت بسته ايم

                                                                             محمد صالح علا


 
مولاي من!
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧  


 

مي‌شد هر سال
به هند و پارس
به چين و ماچين دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا كند
چيزي شبيه همين ضيافت‌هاي شام
در تالارهاي آينه و مرمر
و پشت درهاي بسته
مي‌شد حسين و حسن را با خود همراه كرد
يكي مشاور اعظم
يكي وزير خزانه‌داري كل
مي‌شد كاري كرد
كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد
يا كاره‌اي كه زهر نريزد.

يا نه
حكومت ايران هم مي‌شد كه سهم حسن باشد
حكومت عراق، سهم حسين
حتي عقيل را مي‌ شد سه چهار سالي
با حقوق ارزي آن روز
به اندلس فرستاد
مي‌شد محمد حنفيه
سفير سازمان ملل باشد
مانند اين پسرخاله‌ها
كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند!

مي‌شد كنار رود فرات
كاخي سبز ساخت
براي تابستان‌ها
سري به بغداد زد
بر بالاي كوه ابوقبيس
كاخي سپيد داشت
چيزي شبيه كاخ سعدآباد
شبيه كاخ ملك فهد
كاخي بلندتر از خانه‌خدا.

مي‌شد كه بعد خود
به فكر پادشاهي فرزندان بود
مثل همين ملك حسين و ملك حسن
مثل همين حيدر علي‌اف

و اف بر اين دنيا...

مي‌شد كه امام علي بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همين امام علي رحمانف
مي‌شد با خانم رايس دست داد
مي‌شد انبان خويش را پر كرد
از شير مرغ و جان آدميزاد
از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت‌المال
و جامه‌هاي اطلس و ابريشم پوشيد
با ميمون و سگ بازي كرد
رقاصه‌هاي روم را دعوت كرد
با چشم‌بندي و آتش‌بازي
شب را به صبح رساند.


در برج‌هاي دوبي سهمي داشت
در بازار بورس دستي

نشست بالاي تختي و
كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت
يا دست كم
هر روز يك اسب پيش‌كش قبول كرد
يك شمشير مرصع
كه نام تو بر آن حك شده باشد
ـ اين تحفه‌ها از هند است
ـ آن جامه‌ها از روم
ـ اين فرش‌هاي ابريشمين از ايران...

 
جشني بگير
بگو كه شاعران قصيده بخوانند
شب را زود بخواب
كه كاترينا و سونامي در راه است

براي كندن چاه
به بردگان سياه فرمان بده
به شركت‌هاي چند مليتي
براي بردن نان فرصت نيست
اين را به سازمان غله و نان بسپار!


اين وقت شب
نشسته‌اي و به من لبخند مي‌زني
مي‌دانم
اين‌گونه شعرها خوب نيستند
اما مولاي من!

آن كفش‌هاي وصله‌دار هم
مناسب پاي حضرت حاكم نيست!

                                                                            علیرضا قزوه 


 
درد دل با خدا...
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥  

يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه زيبايي

 آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش

 مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟»

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»

بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان

 خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام

 كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با

 اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم

 داشت.»

خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي

 فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در

 همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و

 آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل

 است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسيد اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»

چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!

اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم

 انجام مي شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن

 است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش

 خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت

 است خود نوعي پرستش است.

سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم

 ستود.»

بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»

با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا

 تو تنها خداي راستين هستي!»

از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . آنگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»

جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟» 

هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟

درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟

اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.

چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟

چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟

چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟

به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.

«اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.

كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . با تو سخن گفتم ، ولي گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشي ، ولي چشمان خود را بر گرفتي . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتي منفعلانه اجازه دادي كه دور شوند.

صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم

«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»

نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟»

فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !

قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه بنده ي تو باشم

خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي بنده ي من

گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو بنده ي من هستي . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتي گريه مي كني ، دلم برايت مي سوزد . وقتي از شادي فرياد بر مي آوري ، من نيز با تو شادي مي كنم . اگر سرخورده شوي ، من به تو اميدواري خواهم داد. اگر بيفتي ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوي تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضاي عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت

هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟  

از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»

خداوند دستهاي خود را باز كرد..

به نام خداوند ، بر پا شدم تا براي اولين بار به طور جدي دعا كنم..

 


 
تو ننگ عربی سيد حسن!
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢  

نام تو را بايد

از فهرست اعراب شايسته خط بزنيم

تو

به جاي انكه در ايوان ويلاي ساحلي ات

لم بدهي

و چرت تابستاني ات را

با دود قليان مفرح كني

تفنگ دست مي گيري

واز پشت تريبون المنار

با نعره هايت

چرت ما را پاره مي كني

تو هيچ شباهتي به اعراب بزرگ نداري سيد حسن!

نه شكمت

آن اندازه است

كه از پشت دشداشه هاي سفيد

وقار عربي ات را نمايان كند

نه چفيه و عقال داري

تازه عمامه ي سياه سرت مي گذاري

كه مارا به ياد خميني مي اندازد

تو ننگ عربي سيد حسن!

به جاي آنكه در حرمسرايت بگردي

و رقص مماليك گرجي و اوكرايني ات را تماشا كني

در مخفيگاهت

كه نمي دانيم كجاست

مي نشيني و نهج البلاغه مي خواني

تو كافر شده اي سيد حسن!

و بر ماست كه تو را به يهوديان اهل كتاب بسپاريم...

فقط به رسم مردان بزرگ عرب صادق باش و بگو

برد موشك هايت

به رياض كه نمي رسد؟!!

 

 

                                                               " اميد مهدي نژاد"